کسمو لیس میزد


من یاسی 35سالمه خاطره ای روکه میخوام براتون بگم واقعیه.من ازدواج کردم و
2تا بچه دارم راستش خیلی سکس و دوست دارم ولی مشکلی که دارم اینه که شوهرم
منو ارضا نمیکنه یعنی توی 14 سال زندگیه مشترک فکر نکنم 5بار ارضا شده
باشم.همیشه وقتی داستانهای سکسی رو میخوندم حشری میشدم ودوست داشتم منم جای
اونا باشم شوهرم اصلا کسمو نمیخوره خیلی دوست داشتم بخوره برام یا قبل از
کردن منو نوازش کنه ولی اصلا اهمیت نمیده وهمینکه خودش ارضا میشه میکشه
کنارخلاصه کنم من ا
سلام من مهسا 25سالمه هستم و یک سال که ازدواج کردم شوهرم نگهبانه یک
شرکته و و بعضی شبها خونه نمیاد منم منشی یه شرکت خصوصی هستم بعضی وقتها
کارم تموم وقت میشه یه مدت بود که رییس شرکت با من سر لج افتاده بود و
میخواست منو اخراج کنه من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بودم و به همین
دلیل از چادر استفاده میکردم و ارایش هم نمیکردم یه روزی مریم دوستم تو
شرکت منو کشوند کناری و بهم گفت ببین تو چرا به رییس بی توجهی؟ گفتم چیکار
باید بکنم گفت اون چادرتو بردار یه ک
آهنگ بسیار زیبا و احساسی ندیمفدا کردی
تو که هرلحظه از عمرت بپاى مردمت سر شد
براى تو چه پایانى به غیر از عشق مقدر شد
همه مردم و این غصه به یکباره سیاهپوش کرد
مگه میشه که اشکامون و یک روزى فراموش کرد
دل داغ دیده ى مادر چه فریادى به اوج ميزد
مگه میشه ندید خون عزیزایى که موج ميزد
جونیت و فدا کردى واسه دلهایى که خونه
واسه مردونگیت امروز همه ایران مدیونه........لینک دانلود 
تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظر نوبت برای مادرم. خانمی کنارم بود به من گفت؛ چه پولی درمیارن این دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ویزیت کنه میشه. مشغول محاسبه درآمد تقریبی پزشک بود که پیرمردی از روبرو گفت:چرا به این فکر نمیکنین که امشب پنجاه نفر راحتتر میخوابن، پنجاه خانواده خیالشون آسوده تره. حالم با این حرف پیرمرد جان گرفت، انگار یک دسته قوی سفید توی ذهنم به پرواز درآمدند. پیرمرد همچنان حرف ميزد: هر اتومبیل گرون قیمتی که از کن

موهای پسرم قهوه ای  بود.پنج سال و سه ماه و دوازده روزش. پوستش گندمی روشن بود و وقتی اون کت قرمزشو میپوشید برق ميزد. موهای  قهوه ایشو شونه میکردم،، تمام این مدت یه لبخند مردونه ای ميزد .هر روز بعد از ظهر كه از سركار میومدم تو اوج خستگی حاضرش میكردم و باهاش میرفتم پارك. هرروز دقیقا بعد سی و هفت دقیقه بازی خسته میشد و میومد تو بغلم كه مامان بریم خونه. هنوزم كه هنوزه باورم نمیشه منم مامان شدم. منم این حس مسئولیت رو دوشمه.اون روزم مثل
الان دقیقا ۸ روز و ۸ شبه که درگیر رفع تب شبانه طفلان هستیم، از دوشنبه هفته پیش شروع شد، مریضی پشت مریضیخوابم میاد، خسته ام و کلافهصبحی از عصبانیت زدم تو صورت شمسی، با اینکه نسبت به اون دوتا کمتر ناخوشه یعنی دوره تاخوشی رو سپری کرده اما بیشتر تر بهانه میگیره و حرص میده ادمودیشب هی من و میرزا با سختی کوکب و بایرام رو میخوابوندیم باز این یهو جیغ ميزد و خونه تبدیل به نواخونه میشد و از هر گوشه اش یه صدای زاری می اومدخسته شدم. خیلی خستهخدایا پس کی و
دانلود آهنگ سیامک عباسی به نام اون منم با بالاترین کیفیت

Download New Music By Siamak Abbasi Called Oun Manam

ترانه و آهنگسازی: سیامک عباسی ؛ تنظیم: مهران اسلامی

 



 

دانلود آهنگ جدید سیامک عباسی با لینک مستقیم

دانلود آهنگ جدید سیامک عباسی در دو کیفیت متفاوت از نسل موزیک



 

متن آهنگ سیامک عباسی با نام اون منم

 

اون که در اوج صداقت
با تو پاک و بی ریا بود
اون که غرق عشق پاکش
از همه دنیا جدا بود
اون که چشمای نجیبش
مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».
پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»پدر
به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و
ب
یادمه هشت سالم بودیه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت!ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیموقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرونخیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه ميزد بیرون رو ورداشتن و خوردنمن رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکننواسه همین تو صف موندمولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشد
عمری زدیم از دل صدا باب الحوائج راخواندیم بعد از ربنا باب الحوائج راروزی ما کرده خدا باب الحوائج رااز ما نگیرد کاش "یا باب الحوائج " راهرکس صدایش کرد بیچاره نخواهد شدکارش به یک مو هم رسد پاره نخواهد شدیادش بخیر آن روزها که مادر خانهگه گاه ميزد پرچمی را سردر خانهپر می شد از همسایه ها دور و بر خانهیک سفره ی نذری ، قدر وسع شوهر خانهمادر پدرهامان همین که کم میاوردندیک سفره ی موسی بن جعفر نذر می کردندعصر سه شنبه خانه ی ما رو به را میشدیک سفره
دوتا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زیاد خوب نبود برا همین همیشه کار
میکرد تا زنش راحت زندگی کنه گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد. همه کار
میکرد.کارگری فروشندگی حمالی عملگی .سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست
خالی نمیومد خونه.وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.ماساژش
میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز
بود و برق ميزد و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.هیچ
وقت دستشونو جلو کسی د
نمیدونم تا حالا تجربه کردین یا نه ولی خیلی حس بدیهدیشب با یکی از دوستام که یک ساااال بود باهم قهر بودیم و از هم دیگه بهتره بگم من ازش متنفر شده بودم حرف زدم یعنی اون اومد بهم پیام داد چندساعتی باهم حرف زدیم حالمو خیلی خراب کرد بهم میگفت که خیلی کینه ای شدم چمیدونم اصلا بد بودن خودشو قبول نداشت یه جورایی . بهم میگفت من نمیدونم تو چرا باهام بد شدی ولی خب دوستیمونو خیلی دوست دارم وقتی اینو گفت اشک تو چشام جمع شده بود راستش نمیدونستم چی باید بهش بگ
روزا ها پشت هم میرند روزهایی ک هر روزش بدتر از دیروزهپشت هم بدبیاری....از وقتی که دی ماه که رسید به بیستمین روزش حجم دردهام داره خفم میکنهچون از بیستم بود که قلبم از درون داشت فریاد ميزد6روز دیگه تولدشه...وای که چقد ذوق داشتم برای بیست و ششمین روز دی ماهچقدر روزا رو میشمردم چقد اون روزو برا خودم تصور کرده بودم ولی حالا جز یه قلبی که دیگه قلب نمیشهو یه بی حسیه مطلق چیزی از اون روزا برام نموندهخدایا....ینی کی امسال توباتموم عشق و عاطفهتولدشو بهش تب
یکشنبه این هفتهمثل هفته های قبل راه افتادیم به سمت کارگاهاما تفاوتای زیادی باهفته های قبل داشتاول اینکه حامد میرفت سرکارودیگه نمیشدبیاددوم اینکه این هفته مجتبی هم میومددوستم اومد دنبالم منو برداشترفتیم مجتبی و عمه شوبرداشتیماول عمه ی مجتبی رورسوندیمبعد رفتیم دم شرکت که حلواوکیکی روکه برای حامدپخته بودم(البته مامانوباباپخته بودن)روبدم بهش.گفته بودم خودم نمیام میدم دوستم بیارهزنگ زدم ک حامدمجتبی اینا رسیدن برودم شرکتبگیر گف باشهاز در
از بچگی
 با خودم عهد بستم هیچوقت نترسم برای همین از همان بچگی
 ترسناکترین فیلمها از قبیل جن گیر و طالع نحس و..رو میدیدم و
احظار روح میکردم.حدود دو هفته پیش دختر جوان همسایه بغلی ما
یکشب در حالی که آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حیات پرید
و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پیرش هم دیوانه شد و در تیمارستان بستری شد.
 پليس نتوانست علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروک مانده تا
یکی بیاد بخترش.خلاصه یکی از روزهای آخر هفته مادرم اینا
 چون حال م

دریای عشق
همدم ساحل نمی شود
بی نُقل یار
گرمی محفل نمی شود
بیدل شدن
طریقه ی عشاق کربلاست
هر آدمی که
عاشق و بی دل نمی شود
ای ساقی حسین
سرم زیر پای توست
هر که تو را
شناخت که عاقل نمی شود
از کودکی به
پای امامت نشسته ای
بی خود کسی
خدای فضائل نمی شود
ساقی خانواده
، علمدار بی نظیر
کرب و بلا
بدون تو کامل نمی شود
بعد از تو
انعکاس حسین بن فاطمه
دیگر کسی
حسین شمایل نمی شود
 
روز ازل که
نام تو را جار می زدند
نقش مرا به
نام علمدار می زدند
 
داری دل ترک
زده ر
 تولدم بود خیلی بهم خوش گذشت کلی هم کادوگیرم  اومد سارابرام دستبندخرید عموکاوه هم برام ساعت
خریدبابابرام گوشواره خریدخیلی خوشگلن دوسشون دارم عزیزایناوعموایناهم نقدی حساب
کردن خخخ ولی خوب بودخداروشکرمامان هم زنگ زدتولدتبریک بگه تاچندسال پیش زنگ
نميزدولی وقتی میادکادوشومیده ولی من کادوبراچیمه که ازمامان بگیرم(اون مطلبی که
نوشتم بنام تیرماه یعنی مال سال91هس که مامان اومده بود)مامان زنگ زدروخونه باباگفت:دلسابابابروتلفن
جو
سه هفته ای میشه یکی
هی بهم زنگ ميزدومنم
اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
جواب نمیدادم تا یبارنازیلادوستم اومدخونمون گفتم یکی یه مدتی زنگ میزنه بهم منم
جواب نمیدم.نازیلاگفت:عه خب جواب بده ببینیم کیه گفتم:نه بابابفهمه بعدش
بدمیشه!اخه باباگفته:به هیچ عنوان حق نداری گوشی که شمارشونمیشناسی جواب بدی بفهمه
دعوام میکنه ول کن خودش خسته میشه .نازیلاگفت:نه خسته نمیشه خب برداربابات ن
خیلی
دوسش داشتمو دارم.خیلی خوشگلو ناره.همیشه تو خاطرک باهاش حال میکردم.تا
صبح به عشقش با خودم ور میرفتم.این معنیش این نیست بی غیرتم.نه.اما این
شهوت....!30سالشه.چند سال پیش ازدواج کرد.اما بعد از اینکه فهمید شوهرش
مریضیه جدی ای داره طلاق گرفت.کلا من با خاله هام صمیمی ام.این یکی خیلی
بشتر.خودش تنها زندگی میکرد.هرکاری بهش کردیم حاظر نشد بیاد پیش
ما.عوضش شبا یکی از نوه ها میرفت پیشش میخوابید.منم نوه ی بزرگ ام.اگه کسیم
کاری واسش پیش میومد من میرفتم.
 
"رضا بیست وشش ساله شاگرد
مغازه فرش فروشی پدرش" این کلمات در سرش رژه می رفتند حتی یک کلمه
ازدرس تاریخ را نمی فهمید.فردا آخرین امتحانش
بود. با اتمام امتحانات نهایی بالاخرهنفس راحتی می کشید.البته اگر
آقاجان در مورد خواستگاری فردا چیزی نمیگفت.همین
یک ساعت پیش بود که خانم جان صدایش زده وگفته بود که
آقاجان کارش دارد.باید حدس ميزد موضوع مهمی
در پیش است وگرنه معمولا آقاجان خیلی با او کار نداشت.فقط گهگاهی
سوالات معمولی در مورد درس و امتحانا
گاهی زندگی انسان آنقدر کوتاه است که گویا شبیه یک خواب خوش است و وقتی از خواب بیدار می شود تازه متوجه می شود که چه شده و چه بر سرش آمده، و گاهی آدمهایی در زندگی ما می آیند و می روند که وقتی رفتند ما باید یک عمر صبح و ظهر و شب فقط با خیالشان سر کنیم . شب ها وقتی می خوابیم و خوابشان را میبینیم روز با همان خواب سر حالیم و شب را دوباره به امید دیدن خواب عزیزمان به خواب می رویم و چقدر سخت و سنگین است این لحظات که تو باید فقط با یک قاب عکس زندگی ات را در اوا
عموکاوه اومدسراغم ازدانشگاه چون بابانمیتونست عمواومد(منم
اصولاتنهایی دانشگاه نمیرم همیشه بابامیبرم ومیارم)عموگفت:بریم باهام بیرون بعدشم
بریم خونه عزیز اینامنم بااینکه خسته بودم خیلییییییییییییی گفتم:باشه ولی باباچی
عموگفتین بهش؟نگام کردگفت:اره بابامگه میشه بدون اجازه جای ببرمت من؟(تیکه انداخت
هامنظورش این بودبدون اجازه بابات نمیتونم جایی ببیرمت تورو یاتیکه نمیندازه یاوقتیم میندازه)داشیم سمت کافی شاپ میرفتیم رسیدیم درک
فصل1

من فقط دوازده سالمه! چرا باید زیر مشت و لگدهای
سه تا مرد هرکول کتک بخورم. یه مرد قوی که حرفه اش توی بوکس باشه از پس اینها
برنمیاد چه برسه به اینکه من دختر دوازده سالۀ بی زور و بی دفاع اونم نه یکی نه
دوتا بلکه با سه تا مرد گنده مبارزه کنم! سه روزه که دارم کتک میخورم ولی نمیتونم
اینارو از پا دربیارم. اگه فرداهم نتونم کاری کنم منو میفرستن یتیم خونه و نمیزارن
من پیش پدرم باشم. البته بابام خودش نمیزاره تو گروه باشم و میفرستتم یتیم خونه!
کاش به حر
می دونم قرار بود نیام اماحرف دارم و من ادم تنها و دورن گرا ک نمی تونم با کسی حرف بزنم خو چ کنم جز نوشتن چ راهی برای اروم شدنم هس جز نوشتن...این بار ب کنکور ربط نمی دم...دلم پکیده همش تو ایندم همش همش خودمو در شکل های مختلف تصور می کنم جای فلانی و فلانی بعد بهم میریزم ک نمیشه ...بعد میرم سرچ می کنم بعد بیشتر حسرت می خورم چرا نمی تونم بفهمم خودم باشم...چرا از کسایی خوشم میاد ک 3برابر خودم سن دارن حالا اون ب کنار من مدت هاس با این قضیه کنار اومدم چرا از کس

به یاد شهدای بمباران هوایی بویراحمد/«نبرد گجستان»:نبرد حاشیه علیه متنبه مناسبت 31 فروردین و اول اردیبهشت سالگرد نبرد افتخار آفرین تنگ گجستان  و آغاز بمباران هوایی بویراحمداردیبهشت سال 42 بود.کهگیلویه و بویراحمد تلخ ترین اردیبهشت تاریخش را تجربه میکرد. در یکی از روستاهای دور افتاده بویراحمد،  پدر خانواده نیساریان، صدای انفجارهای پیاپی را که از روستا شنید، کارش را نیمه تمام گذاشت و همراه با پسرش با عجله از کوه برگشت. نزدیکتر که شد دود غ
نقش بزه دیده در بزه دیده واقع شدن
گردآورنده:
براتعلی نظری
دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق
رشته جزا و جرم شنا سی
____________________________________________________________________________________________________


فهرست
مطالب
عنوان

مقدمه
مبحث اول: تعاریف
بزه
بزهکار
بزه دیده
مبحث دوم: بزه
دیده شنا سی
نظریات جرم شنا سان
نظرات اسپارتاکس
نظریه شیوه زندگی
مبحث سوم: قوانین
موضوعه
مبحث چهارم:
نتیجه گیری وپیش
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها