انقدر محکم کرد تو م که جر خوردنم احساس کردم


سالها با جدایی و کار کم درآمد مبارزه کردم، شدیدا احساس غمگینی می کردم و نمی توانستم تصور کنم چگونه زندگی من می تواند شرایط بهتری داشته باشد.از طرف یک دوست، راز به من معرفی شد و آنجا بود که همه چیز شروع به تغییر کرد.شروع به انجام راز در زندگی روزانه ام کردم. دوست داشتم شغلی با درآمد بهتری داشته باشم و شریک زندگی ای که، همدیگر را دوست داشته باشیم.
این سه عقیده شما را نابود می کندزنده باد ولایت:***اگر چه این باورها ممکن است به نظر عادی برسند، اما کمی صبر کنید تا شما به فکر وادار کنیم. وقتی در دهه دوم زندگی ام بودم انتظار داشتم زندگی مانند یک تونل یک مسیر ثابت و مستقیم باشد. وقتی که راهنماهای مسیر موفقیتم را از دست دادم فهمیدم که اشتباه فکر می کردم. محکم به ترس هایم چسبیدم و از عشق و خوشبختی فاصله گرفتم تا خود را در امان نگه دارم. عقب نشستم و با خودم فکر کردم چرا باید زندگی انقدر رازآلود باشد
داستان جالب و خواندنی پیشگویی برای پادشاه نادانداستان سکسیروزی
پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه
اتفاق خواهد افتاد.  پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می
توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران
کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.معماران
بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند.
آنها از مکان های مختلف سنگ های
1 شمو نمیتونین صابون رو رو چشاتون بریزین2 شمو نمیتونین موهاتون رو بشمارین 3 شمو نمیتونین از دماغ خودتون نفس بکشین وقتی زبونتون بیرونه4شمو مورد سوم رو انجام دادین! 5 وقتی انجام دادین فهمیدن میتونین ولی تبدیل به یه حیوون با وفا شدین6 الان میخندی در حالی که سرکار رفتی!7
سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا
سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا
سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سیا سی
دخترک باز اومده...نمی دونم  بازم حالش بدهو من از اون بیشتر ک چرا نشد کمکش کنم دخترک با هام حرف نمیزنه میترسم دیگ بهم اعتماد نداشته باشه ولی دخترک کاش میفهمیدیدخترک صدام زد و گفت پریسا بدون هدفم میمیرم خاستم جیغ بزنم داد بزنم ک هرگز از خودم نمیگذرم اگ من نرسم اگ تو نر30چون من بهت قول دادم...دخترک دوست دارم..........................................................دلم میخاد هوار بزنم من خستم از خودم از دنیا از همه چی من ضیف م من بدممن اون بتی ک خخخ ها فک میکنن نیستم دلم
مثل آب نوشیدن سفر کنیم!
من و همسرم زمان بسیاری بود انگیزه یک
مسافرت چند هفته ای سیاحتی به ترکیه رو
داشتیم؛ حدس می رود افراد هم این تجربه رو داشتید که در
مدت روز، چندین اس ام اس از محل های
مسافرتی دریافت کنید. ابتدابا چند تا از شماره‌های
دریافتی تماس گرفتیم، اما زیاد به دلمون
ننشست، از سوی دیگر هم چون یک بار برنامه ریزی کردیم، گزینه‌های زیادی برا
مثل آب نوشیدن سفر کنیم!
من و همسرم زمان بسیاری می باشد انگیزه یک
مسافرت چند هفته ای سیاحتی به امارات رو
داشتیم؛ حدس می رود شما هم این تجربه رو داشتید که در
مدت روز، تعدادی اس ام اس از محل های
مسافرتی دریافت کنید. ابتدابا چند تا از شماره‌های
دریافتی تماس حاصل کردیم، اما خیلی راضی نشدیم، از طرف دیگر هم چون یک بار تصمیم گرفته
بودیم، گزینه‌های زیاد&#
مانند آب نوشیدن سفر کنید!
من و همسرم مدت بسیاری بود قصد یک
مسافرت چند روزه تفریحی به ترکیه رو
داریم؛ حدس می رود شما هم این تجربه رو داشتید که در
مدت روز، چندین پی ام از محل های
مسافرتی می گیرید. ابتدابا تعدای از شماره‌های
دریافتی تماس حاصل کردیم، ولی زیاد به دلمون
ننشست، از طرف دیگر هم چون یک دفعه تصمیم گرفته
بودیم، گزینه‌های زیادی برای انتخ
مانند آب میوه خوردن سفر کنید!
من و همسرم مدت بسیاری می باشد انگیزه یک
سفر چند روزه تفریحی به ترکیه رو
داریم؛ حدس می رود شما هم این تجربه رو داشتید که در
عرض روز، چندین پی ام از آژانس‌های
مسافرتی می گیرید. ابتدابا تعدای از شماره‌های
دریافتی تماس حاصل کردیم، ولی زیاد به دلمون
ننشست، از سوی دیگر هم چون یک دفعه تصمیم گرفته
بودیم، گزینه‌های زی
اومده جلوم وایساده میشه باهات حرف بزنم ؟لبخندی میزنمو میگم تا ا ن جایی ک من می دونم اهل حرف زدن نیستی میگه اره ولی فک کنم تو فرق داری ؟میگم چ فرقی میگ تهش هر چی ک باشه قضاوت نمی کنی...میگم باشه من سراپا گوشم...میگ فقط گوش پس حرف نمی زنی؟بهش میگم شرو کنشرو میکنه از زندگیش میگ از سبک زندگی خانوادگیش اینک در خانوادشون بعضی وقتا بساط دعوا ب راهه اینک پدر و مادرش بعد 25سال زندکی باهم قهر میکن کفرش از اون جا در میاد ک پدرش ی مشاوره و برا مردم میره حرف می
اومده جلوم وایساده میشه باهات حرف بزنم ؟لبخندی میزنمو میگم تا ا ن جایی ک من می دونم اهل حرف زدن نیستی میگه اره ولی فک کنم تو فرق داری ؟میگم چ فرقی میگ تهش هر چی ک باشه قضاوت نمی کنی...میگم باشه من سراپا گوشم...میگ فقط گوش پس حرف نمی زنی؟بهش میگم شرو کنشرو میکنه از زندگیش میگ از سبک زندگی خانوادگیش اینک در خانوادشون بعضی وقتا بساط دعوا ب راهه اینک پدر و مادرش بعد 25سال زندکی باهم قهر میکن کفرش از اون جا در میاد ک پدرش ی مشاوره و برا مردم میره حرف می
سلام به همه ی شما دوستان و عزیزان .دیروز سه سال از  ساخته شدن وب گذشت .من نتونستم که دیروز پست بزارم اما نیکا جون پست خیلی خوبی گذاشت .همه ی گفتنی ها رو گفت اما می خوام این سری از زبان هم بشنوید .راستش من سال ششم ابتدایی بودم که یعنی سال ۹۲ که توی اینترنت خیلی فعالیت داشتم و مخصوصا وب هایی رو که درباره ی سوباسا بودن رو دنبال کردم . بالاخره تصمیم گرفتم که یک وب تو بلاگفا ایجاد کنم . ۱۹ بهمن ۹۲  وب رو ساختم و همون روز اولین پستمو گذاشتم . اون موقع
شسته بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم
بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه
می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه
گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می پژمرد.طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها.گل
را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل برگ هاش کَنده، پخش،
لهیده شد. بعد، یقه ی پالتوم را دادم بالا، دست هام را ک
من اگه پسر بودم شروع می کردم به دوست داشتن دختری که سنش کمه ! قبل از اینکه عاشق بشه ...قبل از اینکه ... خیابونی ... عطری ... آهنگی...اسمی ...دلشو بلرزونه.. می دونین ؟! به نظرم دخترای عاشق ترسناک ترین موجودات زمین ان !بعضی تصویرا برای یه پسر خیلی می تونه غمگین باشه ...مثل ...تصویر دختری که توی ماشین کنارشه و سرش رو تکیه داده به شیشه و یه آهنگ و با بغض گوش میده ، مثل وقتی که اسم یه مغازه یا کوچه ایی و با حسرت نگاه می کنه !یا وقتایی که وسط قدم زدن چشماشو میبند

احساس می کردم اگر اوضاع همین طوری بماند دق می کنم ...اوضاع همانطور ماند و دق نکردممه مان اینگونه ایم . لحظه های گَندی داریم که تا مرز سکته پیش میرویمما میگذرد. هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا هایش از جنگ برگشت را فراموش نمیکنم : " من فوتبالیست خوبی بودم ! اولش برای پاهایم هر شب گریه میکردم ، تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی شوم...
صرفا جهت اعطلاع انیمه از روی مانگا ها نوشنه میشود و مانگاprance of tennis(شاه راده تنیس یا به قول شبکه پویا قهرمانان تنیس)داریسیصد خوردی چپتره که شوسوکه فوجی در چپتر457میمیرد و انیمه بحثی جدا از داستان سازی من با استفاده از این سایت فقط تلافی کردم کپی کردم که کردم اگه از من خطایی دیدید شما خطای دید دارید برای مراجه به مانگا خوانی به سایت های mngafox, mangahere اگر هم دارای فیلتر شکن نیستید به سایت MANGAHENاز این به بعد شمارو با انیمه ها اشنا میکنم.
-اه حرف بزن دیگه نصفه جونم کردی- اه اصلا نمی خوام به تو چه؟- من....می خوام بدو...-راستی ... از دنیل و ریوما دوری کن...-راستی ؟ آخه چرا ؟من جوابشو ندادم و از اتاق رفتم بیرون اصلا دلم نمی خواست دیگه یه لحظه هم اونجا بمونممن همینطوریش هم از خون اشام ها می ترسیدم و فکر می کردم وجود ندارن حالا ... دقیقا ... دو تا خون اشامو با هم پیدا کردم!با این فکر رفتم تو اتاقمو لباسم رو پوشیدم .و دقایقی بعد از خونه زدم بیرون.نیمه شب شده بودو نسیم خنکی می وزید با این هوا آدم دل
سلام عرض می کنم خدمت دوستان و کاربران محترمممنونم از لطف همگی واقعا لطف کردیدممنونم نیکا جون و نادیا جون ممنون از اینکه روز تولدم یادتون بوداز طرفی هم می خواستم از همه عذرخواهی کنم که یک مدت نبودم این مدت واقعا یکم برنامم متراکم شده بود . نه اینکه پایه ای که من درس می خونم سخته , اتفاقا خیلی اسون هست اما مشکل اینجاست که ما که سال نهم هستیم از فیزیک دهم می خونیم و زیست شناسی و زمین رو هم خیلی خیلی بیشتر می خونیم و شیمی و ادبیات و سایر درسها هم

آروم آروم قدم برمیداشتم و به ویترین مغازه ها نگاه میکردم ، حالم از بلاتکلیفی بد بود.پشت ویترین یه مغازه وایستادم و به لباس آبیِ روشنی که داشت نگام میکرد ، نگاه کردم ، ازش خوشم اومد وارد مغازه شدم و از فروشنده خواستم اون لباسو نشونم بده ، وقتی تو دستم گرفتمش جنسش اونی نبود که میخواستم اما وارد اتاق پٌرٌو شدم و پوشیدمش ، بهم نمیومد.وقتی رفتم بیرون نگاهِ منتظر فروشنده مجبورم کرد بگم "اونجور که فکر میکردم نبود" ، فروشنده لبخند زدو چندتا لبا
در ایه ی بیست و ششم سوره ی حدید میفرماید  ( ما اهن را فرو فرستادیم )پس تنها دلیلی که ما الان اهن داریم به خاطر این است که اهن از طرف خدا فرستاده شده و زمین ان را تولید نکرده استزمین در هسته ی خودش انقدر چگالی ندارد که بتواند اهن تولید کندچون اهن انرژی پیوند هسته ای بی نهایت بالایی دارد
ما امسال تابستان عجیبی داشتیم. هنوز درست و حسابی شروع نشده بود که
شنیدیم: ‌«یک عدد دکل گم شده‌». من از دوستم اسکندر پرسیدم: ‌« مگر می‌شود
یک دکل خود به خود گم شود؟‌» اسکندر گفت: ‌«چرا نشود. مثلاً ما کچ‌های تخته
سیاه را بر می‌داریم بعد به آقا معلم می‌گوییم گم شده.‌» پدرم که حرف‌های
ما را شنیده بود، مهربانانه به سمت من آمد و من را کتک زد و گفت: ‌«گچ دزد،
عاقبت دکل دزد می‌شود.‌» در تابستان امسال برنامه ماه عسل هم پخش
شد و خیلی خوب بود چون
چند شبه به زور قرص میخوابمودیوونه وار الکی پست میذارماگه بدی کردم عذر میخوام منچرا قلبمو میدزدی نامردچرا حالت بده ؟چرا خاطره ها دارت زده ؟شدی ماتم زدهشدی یه کسی که با من بدهپاک کردم همه بدیاتو از ذهنم پاک کردم حتی قیافتو از فکرمبیا حرف بزن قیدمو بعد بزن نشدی حق من اخر نشدی سهم منشکوندی ضربه زدیحقمه دستخوش روبروم بودی و زدی خنجر واز پشتخاطراتتو ببین که من و بد کشتمیمردم واست با اشاره انگشتمیزنم به دیوارا پشت سر هم مشتگفتی یا من یا مرگ من گفت
با بی حوصلگی پا شدم و شروع کردم ب گشتن جنگل. انقدر تو خودم بودم ک اصلا نفهمیدم گم شدم. فقط میرفتم چون خیلی از همه حرسی بودم. کاش میمردم از دستشون راحت میشدم. تشنه و گشنه میرفتم تا رسیدم به یه رودخونه ی سرد و زلال. دیگه هیچی نفهمیدم. توی اون گرما پریدم توی آب سرد. جیگرم حال اومد. خنگ بازیه زیادی در اوردم درحالیکه اصلا حواسم به طعمه یک خرس بودنم نبود. بعدازینکه کلی آب خوردم و حالم بد شد خسته از رودخونه درومدم و سعی کردم از صخره ها بالا برم تا گروهمون
تازه دبستان را تمام کرده بودم که پدرم بهترین کادو ممکن را برایم خرید.همان اسکیتی که همیشه آرزویش را داشتم...  فردای آن روز اسکیت را پا کردم ؛ضربه گیرها را بستم ؛کلاهش را سرم گذاشتم و به کوچه رفتم.دوستانم مشغول اسکیت بازی بودند که با اولین قدم افتادم. بد افتادم.صدای خنده شان بلند شد...اصلا شبیه رویاهایم نبود.سخت تر از چیزی بود که فکر می کردم.دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم.تا دست هایم را رها کردم دوباره افتادم.خنده هایشان تبدیل به تمسخر شد...ص
میدونی چرا دوست داشتم؟؟؟!!!  چون حس میکردم با تو عشق تو وجودم زنده شده چون با وجود تو احساس میکردم دوباره متولد شدم یه حسی که تو اصلا شاید هیچوقت نفهمی یعنی چی. هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختمتو هم تظاهر میکردی تا یه وقت کم نیاری. بخاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد. اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبمو تقدیمت کردمتو هم به اصطلاح نامردی نکردی و  دو دستی اونو چسبیدی. گفتی خوب ازش نگهدار
دربند حاشیه و مقدمه چینی نیستم...با گزاف گویی هم رابطه ی چندان خوبی ندارم....ساده و مختصر مینوسم....رفت...رفت تا مرا به کشتن دهد....اما نمیدانست زنها وقتی میمیرندکه قلبشان بمیردکه احساسشان نابود شود....بعد از رفتنش به جای آن همه عشق و احساس قلبی ساختم از سنگ...که دیگر برایش حتی تنگ هم نمیشود...سنگ است دیگر...سنگ ها مگر تغییر حجم میدهند؟؟؟سنگ ها قابلیت تنگ شدن ندارند...قلبم سنگ شده....اما هنوز وقتی دوتا عاشق میبینم....نا خودآگاه زیر لب میگویم...منم روزی.....
دربند حاشیه و مقدمه چینی نیستم...   با گزاف گویی هم رابطه ی چندان خوبی ندارم....  ساده و مختصر مینوسم....  رفت... رفت تا مرا به کشتن دهد....  امانمیدانست زنها وقتی میمیرندکه قلبشان بمیردو احساسشان نابود شود....بعد از رفتنش به جای آن همه عشق و احساس قلبی ساختم از سنگ...که دیگر برایش حتی تنگ هم نمیشود...سنگ است دیگر...سنگ ها مگر تغییر حجم میدهند؟؟؟سنگ ها قابلیت تنگ شدن ندارند...قلبم سنگ شده....اما هنوز وقتی دوتا عاشق میبینم....نا خودآگاه زیر لب
بعد از مرگم فقط سگم
برایم خواهد گریست
یکی از روزهای آخر
عمر شاه در قاهره بود. خبرنگار بی‌بی‌سی از او پرسید :«تجربه‌ی تبعید چگونه است؟»
گفت :«امروز من آینده را پشت سرگذاشته‌ام، بیماری وجودم را تحلیل می‌برد و مثل
پدرم در غربت خواهم مرد. ولی یک تفاوت وجود دارد که من توانستم 6 سال بعد از مرگ
او جنازه‌اش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمی‌کنم دیگر جنازه‌ی من هم به ایران
برگردد.»
خبرنگار پرسید: «آیا احساس پشیمانی دارید؟»
شاه جواب داد: «شاید در تق
در
بسیاری از جوامع و فرهنگ ها از جمله فرهنگ ایرانی، خشم و عصبانیت بعنوان
یک حالت بد و یا نقطه ی ضعف دیده میشود.  در نتیجه شخص عصبانی کسی است که
باید از او دوری جست و یا مورد سرزنش قرار داد.  مهمترین اصلی که در مورد
خشم و عصبانیت باید بدانیم این است که یک احساس طبیعی و ذاتی است و مانند
هر احساس دیگری مثل غم، ناامیدی، شادی و یا ترس در همه انسانها وجود دارد.
اردیبهشت ...از آن ماه‌های لعنتی ست که در آن کوه می‌چسبد،دریا می‌چسبد،با دوستان در خیابانها بودن می‌چسبد،در خانه بودن و ولو بودن زیر دست و پای مادر می‌چسبد،تمام رنگها برای پوشیدن خوبند،هوا جان می‌دهد برای عاشقی کردن و عشق ورزیدن به دیگران .انقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتنی است، که یک ماه برایش کم است و باید کم کمش شش ماه تمدید شود...و چه زیباست این ماه بهشتی ..

ما می خواهیم شما هر کجا که هتید احساس ارامش کنید.ما میخواهیم شما هر ککجا که هستید احساس نمناهی بودن   داشته باشید.ما می خواهیم به شما نشان دهیم که هر چیزی که بخواهید می توووواند متعلق به شما گردد.ما می خواهیم که شما خود را دوست بدارید و قد خود را بدانید تا قاد ر باششید شایستگی های خود را باور کنیر
غم را پیشه کنیم که چه شود ؟ زندگی آنقــدر زیبایی دارد که میتوانیم بین هم تقسیمشان کنیم و به همه بینهایت زیبایی برسد ، چرا آدمها با یک مشکل کوچک از ته دل احساس پوچی و بیچارگی میکنند اما با دیدن یک گل زیبای کوچک از ته دل شاد نمی شوند ؟
لوازم موردنیازکارتن به تعداد و اندازه‌هایی که می‌خواهید تهیه کنید. به سوپر مارکت و میوه‌فروشی نزدیکتان می‌توانید سفارش کنید برایتان کارتن نگهدارد. حتما کارتن‌های محکم بگیرید، مثل کارتن موز، تا تحمل وزن وسایل را داشته باشد.به روزنامه برای بسته‌بندی وسایل شکستنی خیلی احتیاج پیدا می‌کنید. روی بسته‌هایی که داخل آن‌ها شکستنی است حتما و در چند جای جعبه بنویسید شکستنی.نوار چسب پهن داشته باشید و زیر کارتن‌ها را خوب با نوار چسب محکم کنید؛

امیر تتلو در واکنش به انتشار برخی از
عکس‌هایش توسط هواداران روحانی در فضای مجازی نوشت: یه سری عكس دارن ازم
پخش میكنن از چند سال پیش! با چندتا دختر! من كه خودم صدبار گفتم تا ته همه
چی رفتم و تهش هیچی نیست! باید برگردیم به سمت نور.انقدر كم آوردن كه دارن
عكسای قبل توبه كردن منو پخش میكنن. همین نشون میده قدرت تتلیتیا چقدر
بالاست كه مجبور شدن عكسای قدیمو بكشن بیرون!!منو از چى میترسونین !!
اینارو قبلا هم فحششو خوردم و هم حبسشو كشیدم؛ خیالت راحت
......
اردیبهشت ...از آن ماه‌های لعنتی ست که در آن کوه می‌چسبد،دریا می‌چسبد،با دوستان در خیابانها بودن می‌چسبد،در خانه بودن و ولو بودن زیر دست و پای مادر می‌چسبد،تمام رنگها برای پوشیدن خوبند،هوا جان می‌دهد برای عاشقی کردن و عشق ورزیدن به دیگران .انقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتنی است، که یک ماه برایش کم است و باید کم کمش شش ماه تمدید شود...و چه زیباست این ماه بهشتی .. 
اره گفتم روز خوبی بود، هنوزم معتقدم خوبهولی یه موضوعی هست یعنی همیشه هستاحساس خوبی نسبت به خودم ندارم، تو واکاوی های شخصیتیم به نتایج خوبی نمیرسمنه اینکه به راهی که میرم اعتقاد نداشته باشم نه! مثلا احساس میکنم کسل کننده شدم، اطرافیان حوصله غرغر  هامو‌ ندارن، حرفام بیمزه است، یه چیزی تو این مایه هادست خودم نیست،  آدم پر حرفی ام، نیاز به شنیده شدن دارم ، نیاز به گوشهای شنوا، ولی اطرافیانی که الان برام موندن بنظرم حوصله منو ندارن، ال
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها